close
چت روم
داستان های آموزندهgoogle

    • به روزترین سایت موزیک ایرانی
  • موضوعات
    خبرنامه
      براي اطلاع از آپدیت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

    مطالب تصادفی
    ♥عشق یعنی انتظار♥
    خوش آمدید
    با سلام خدمت کاربران عزیز اگر نتونستید آهنگی رو دانلود کنید در این قسمت(قسمت نظرات) به ما اطلاع بدین تا مشکل لینک آهنگ را برطرف کنیم فقط کافیه اسم آهنگ و بگید...
    http://s5.picofile.com/file/8109734534/989366gjo75r8lb7.gif
    كاربران محترم  درصورت دانلود نشدن آهنگ
    ابتدا باید روی ( دانلود آهنگ ) کلیک
    راست کنید و گزینه save link as را بزنید
    http://s5.picofile.com/file/8109734534/989366gjo75r8lb7.gif
    ازتبادل بنر و لینک رایگان هم معذوریم

    http://s5.picofile.com/file/8109734534/989366gjo75r8lb7.gif
    http://s5.picofile.com/file/8109735276/53.gifبا تشکر مدیر سایتhttp://s5.picofile.com/file/8109735276/53.gif

    آخرین ارسال های انجمن
    عنوانپاسخبازدیدتوسط
    1810haddad
    1351khanevadehh
    0268khanevadehh
    0427hengame
    0419hengame
    0390hengame
    0439hengame
    0409mobina
    0359mobina
    0275mobina
    درباره : داستان های کوتاه ,داستان های آموزنده ,
    بازدید : 897 تاریخ : دوشنبه 02 تير 1393 زمان : 10:52

    داستان جذاب یک روز قبل از اعدام

    http://up.enttezar.ir/up/enttezar/Pictures/fun1329.jpg

    آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود.

    درست شب قبل از اعدامش!






    نویسنده : ★★Entezar★★ نظر بدهید ()


    درباره : داستان های کوتاه ,داستان های آموزنده ,
    بازدید : 584 تاریخ : دوشنبه 12 خرداد 1393 زمان : 10:28

    داستان ضرب المثل بلبل به شاخ گل نشست

    http://up.enttezar.ir/up/enttezar/Pictures/fu4945.jpg

    وقتی که یک نفر حرف زشت و نابجایی بزند می‌ گویند

    حکایت این بابا هم همان حکایت بلبل است که به شاخ گل نشسته !

     


    http://up.enttezar.ir/up/enttezar/Pictures/968800948.gif





    نویسنده : ★★Entezar★★ نظر بدهید ()


    درباره : داستان های آموزنده ,
    بازدید : 472 تاریخ : سه شنبه 23 ارديبهشت 1393 زمان : 10:7

    داستان آموزنده بادکنک من

    http://up.enttezar.ir/up/enttezar/Pictures/592059435.jpg

     

    سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند.

     


    http://up.enttezar.ir/up/enttezar/Pictures/968800948.gif





    نویسنده : ★★Entezar★★ نظر بدهید ()


    درباره : داستان های کوتاه ,داستان های آموزنده ,
    بازدید : 519 تاریخ : سه شنبه 02 ارديبهشت 1393 زمان : 10:51

    داستان زیبای برخورد یک زن و شوهر با ماموران

    http://up.enttezar.ir/up/enttezar/Pictures/550317283.jpg

     

    زن و مرد از راهي مي رفتند، ماموران آنها را ديدند وآنها را خواستند!
    پرسيدند شما چه نسبتي با هم داريد؟
    زن و مرد جواب دادند زن و شوهريم

     

    بقیه در ادامه ی مطلب...





    نویسنده : ★★Entezar★★ نظر بدهید ()


    درباره : داستان های کوتاه ,داستان های آموزنده ,
    بازدید : 668 تاریخ : سه شنبه 20 اسفند 1392 زمان : 16:52

    داستان حمام رفتن بهلول

    http://s5.picofile.com/file/8116461534/fun513_.jpg

    داستان کوتاه حمام رفتن بهلول

    روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند.

    بقیه در ادامه ی مطلب...





    نویسنده : ★★Entezar★★ نظر بدهید ()


    درباره : داستان های کوتاه ,داستان های آموزنده ,
    بازدید : 329 تاریخ : شنبه 10 اسفند 1392 زمان : 19:17

    تصور امید بخش داستان کوتاه و زیبا

    http://s5.picofile.com/file/8115340476/10702033.jpg

    در بیمارستانی دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.

    بقیه ی داستان را در ادامه ی مطلب بخوانید





    نویسنده : ★★Entezar★★ نظر بدهید ()


    درباره : داستان های کوتاه ,داستان های آموزنده ,
    بازدید : 753 تاریخ : جمعه 22 شهريور 1392 زمان : 14:9


    داستان کوتاه و آموزنده انسان بزرگ و عظیم

    http://s3.picofile.com/file/7933841177/53141105705078031182.jpg



    روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ و عظیم آرژانتینی
    پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب
    مقابل دوربین خبر و اخبارنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود
    پس از ساعتی او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت



    بقیه در ادامه ی مطلب...






    نویسنده : ★★Entezar★★ نظر بدهید ()


    درباره : داستان های کوتاه ,داستان های آموزنده ,
    بازدید : 345 تاریخ : شنبه 15 تير 1392 زمان : 23:28

    www.enttezar.ie

    هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود,

    باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم

    از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟





    نویسنده : ★★Entezar★★ نظر بدهید ()


    درباره : داستان های کوتاه ,داستان های آموزنده ,
    بازدید : 271 تاریخ : سه شنبه 11 تير 1392 زمان : 16:36

    درباره : داستان های کوتاه ,داستان های آموزنده ,
    بازدید : 299 تاریخ : یکشنبه 09 تير 1392 زمان : 18:22

    www.enttezar.ir


    چند روزی به آمدن عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند،

    یا اکثرا رفته بودند به شهرها و شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند.

    اما استاد بدون هیچ تأخیری آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن.

    استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی شده بر دشواری  .

    ............





    نویسنده : ★★Entezar★★ نظر بدهید ()


    درباره : داستان های آموزنده ,
    بازدید : 189 تاریخ : چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 زمان : 17:49

    زندگی

     

    استادی قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالی که وسایلی را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلامی شیشه خالیسس مایونزی را برداشت و با توپ های گلف شروع کرد به پر کردن آن.

    سپس از دانشجویان پرسید که آیا شیشه پر شده است؟ آنها تایید کردند. در همین حال استاد سنگریزه هایی را از پاکتی برداشت و در شیشه ریخت و به آرامی شیشه را تکان داد.

     

     تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com






    نویسنده : ★★Entezar★★ نظر بدهید ()


    درباره : داستان های عاشقانه ,داستان های آموزنده ,
    بازدید : 366 تاریخ : جمعه 16 فروردين 1392 زمان : 20:8


    عاشق خجالتی:

    وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .

    بهم گفت:”متشکرم”. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم . تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد.دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش.

    ادامه ی مطلب





    نویسنده : ★★Entezar★★ نظر بدهید ()


    درباره : داستان های آموزنده ,
    بازدید : 253 تاریخ : جمعه 16 فروردين 1392 زمان : 20:4

    چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان…

    عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته!

    ادامه ی مطلب





    نویسنده : ★★Entezar★★ نظر بدهید ()


    درباره : داستان های عاشقانه ,داستان های آموزنده ,
    بازدید : 279 تاریخ : جمعه 16 فروردين 1392 زمان : 9:57

    سرگرمی,سایت سرگرمی,داستانی عاشقانه و پند آموز, داستانهای عاشقانه, داستان پند آموز

    پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

    ادامه ی مطلب





    نویسنده : ★★Entezar★★ نظر بدهید ()


    درباره : داستان های آموزنده ,
    بازدید : 362 تاریخ : سه شنبه 01 فروردين 1391 زمان : 15:36

    عکس مذهبی بسم الله

    خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

    بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم.

    خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

    بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم….

    خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

    بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

    خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

    بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟

    ……….

    برای خواندن بقیه گفت و گوی خدا با بنده اش روی ادامه مطلب کلیک کنید.





    نویسنده : ★★Entezar★★ نظر بدهید ()


    درباره : داستان های آموزنده ,
    بازدید : 336 تاریخ : سه شنبه 01 فروردين 1391 زمان : 15:35

    عکس کودکان

    مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی می‌کردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌کردند و پدر و مادرها که سعی می‌کردند سوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد که مامان یک چشم ندارد.

    یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک‌دفعه گریه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد…….

    برای خواندن تمامی داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید.





    نویسنده : ★★Entezar★★ نظر بدهید ()


    
    اطلاعات
    • عضو شوید
    • ارسال کلمه عبور




    • آمار کاربران
    • افراد آنلاین : 3
    • اعضای آنلاین : 0
    • تعداد اعضا : 1072

    • آمار مطالب
      کل مطالب : 1416
      کل نظرات : 432

    • آمار بازدید
    • بازدید امروز : 781 نفر
    • باردید دیروز : 1,963 نفر
    • بازدید کلی : 3,739,578 نفر
    • ورودی امروز گوگل : 3 نفر
    • ورودی گوگل دیروز : 16 نفر

    آخرین کاربران
    پیوندهای روزانه
    ♥لوگو و تولبار سایت♥
      نصب تولبار سایت
      با نصب تولبار سایت عشق یعنی انتظار
       جدیدترین مطالب سایت را
       بالای مروگر خود به سادگی مشاهده کنید!
       نصب کنید

      http://up.enttezar.ir/up/enttezar/Pictures/564632121.gif

      سایت عشق یعنی انتظار

      درصورت مفید بودن مطالب،

      برای حمایت از عشق یعنی انتظار

      کد زیر را کپی کنید و

      در وبلاگ و یا سایت خود قرار دهید.


    ♥بهترین محصولات♥
    نظرسنجی
      نظرتون در موردسايت چيه؟





      از قالب سایت راضی هستین سرعت بالا امدنش چطوره؟




    کدهای اختصاصی
    آرشیو
    تبلیغات متنی